درباره وبلاگ

نام : گمنام
شهرت : آواره
جرم : به دنیا آمدن
محل تولد : دنیای فراموش شدنی
شغل : ناظر هیچ و غم
محل کار : گورستان عشق
نام پدر : عشق
نام مادر : رنج
نام معشوق : ...............
نشانی کامل : گورستان ع_ش_ق برزخ قیامت
پلاک : چهار راه آخرت
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
سلام به تمام دوستان عزیز این آخرین نوشته منه که براتون میزارم دیگه از شعر گفتن خسته شدم حوصله هیچی رو ندارم ممنون از داداشه گلم بلند قصه این جوری شروع شد با تو یه لحظه چت کردم دلم تو سینه می لرزید صدات و می شنیدم قصه این جوری شروع شد تورو به جون خریدم واسه دوست داشتن تو چه نازی می کشیدم قصه این جوری شروع شد که من از تو بخونم تو دستهای پر از مهرت تو آغوش تو بمونم ای عزیز نازنینم فدای تار موی تو بیا ای آشنای عشق چشمام روشن به روی تو قصه این جوری تموم شد من از اول می دونستم تو با من هم دل و یاری منم تور می خواستم
ودوست عزیزم سیروان
و مرضیه جون
سمانه
اعظم
الهام.وفا.لارا که منو مثل یه دوست ایرانی میدونست
.مهسا که منو همیشه نا امید میدونست
یلداکه همیسه میگفت وبلاگت لوس همثل خودت
.سهیلا.Emma گل که تازگی تو گورستان عشق با هم آشنا شدیم. شرمنده علی آقا که تازه تبادل لینک کرده بودیم ولی من همیشه به همتون سر میزنم وممنون از تمام دوستانی که بهم نظر دادن خواهش میکنم زود زود سر بزنید
این هم آخرین شعرموفق باشید![]()
![]()
![]()
بنشین کنار من بنشین که داغونم
اگه موندنی باشم به عشق تو می مونم
بنشین کنار من خیلی دلم تنگه
دارم هوای گریه دلدادگیت قشنگه
همیشه تو سینه میزدم تورو فریاد
وقتی یادت میکردم گریه مهلت نمیداد
برای درد دلهام یه هم زبون می خواستم
یه جون پناه برای یه خسته جون می خواستم
دلم و این روزگار بد جوری سوزنده
به غیر از یک دل عاشق واسم چیزی نمونده
نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
پرسیدم اسمت چیست؟....... گفت گناه
پرسیدم هدفت چیست؟....... گفت نگاه
پرسیدم مسیرت چیست؟..... گفت هر جایی
پرسیدم همدمت کیست؟...... گفت تنهایی
پرسیدم به چه می اندیشی؟. گفت زیبایی
پرسیدم جرمت چیست؟...... گفت عاشقی
پرسیدم از چه می نالی؟..... گفت رسوایی
پرسیدم اندوخته ات چیست؟ در حالیکه اشک در چشمانش سرا زیر بود گفت <<تنهایی>>![]()

نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز امروز یه سوال ازتون دارم که امیدوارم جوا بمو بدید
وقتی برف می بارد می گویند چون برف سفید است پس شاعرانه این است که عروسی ست و سفیدی را رنگ عروسی می دانند، اما اغلب کسی می میرد سفید می پوشد و دیگران سیاه ، پس چرا آن روز عروسی آن عروس نیست که می رود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می دانم که شگفت زده می خوانید نترسید!!!!!!!!
فرق میان این دو عروس چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت
ساعت مدتهاست که از نیمه شب زندگی گذشته است و ارقامی که سالهای عمر نشان می دهند در تجربه سراشیبی سفر باز گشتند. می گویند تو از اولش هم خیال آمدن نداشتی اما من به ساعت زمان چشم می دوزم تو قدری دیر کرده ای همین اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست. بی وفایی به تو نمی آید در چهره تو یک خبر است آن هم به من رسیدن فقط قدری دیر کرده ای بعضی ها که دلشان پنهانی برایم سوخته است وانمود می کنند که من نیازی به دلسوزی هیچ کس ندارم و خودشان هم این وظیفه سنگین را با احتیاط هر چه تمام تر انجام می دهند. بعضی سر زنش می کنند و زیر لب اتهام که نه افتخار دیوانگی ام را کنار اسمت می چینند و بعضی با تمسخر قند توی دل بی رحمشان ؟آب می شود. ساعت از نیمه شب زندگی گذشته است خیلی وقت است که گذشته است. همه فانوس ها را خاموش کرده اند ومی گویند تو مرا گذشته ای و رفته ای اما من یقین دارم که تو بر میگردی فقط قدری دیر کرده ای ساعت دیگر نیمه شب زندگی نیست. می ترسم صبح زندگی-که مرگ است- بی تو بیاید اما نه ترس دشمن عشق است نشنیده بگیر ساعت صبح مرگ و پایان زندگی هم باشد حرف هیچ کس مهم نیست به دل نمی گیرم تو می آیی بالاخره می آیی فقط قدری دیر کرده ای تقویم آخرین روزهای داغ ترین فصلش را مزه مزه می کند و نسیمی لطیف از سوی دور دست هایی که در حال نزدیک شدنند می وزد آنان که کمی عاشق ترند و به آسمان نزدیکتر آب و اسفند و آینه بر عشقشان می چیند و به انتظار عید مهرگان لحظه ها را به هم سنجاق می کنند. مســـــــافر محبوب نارنجی پوشی عزیز کرده شاعرانی که همیشه ارغوانی را به آبی ترجیح داده اند و نقاشی هائی که هرگز گل زرد را سمبل بیزاری نمی دانند. پاییز با متانتی چند رنگ و با برگهایی که معلوم نیست پیمان شکن بودند یا پیمانه عمرشان لبرسز شده در حال آمدن است ساعت از.......نه تو فقط قدری دیر کرده ای پاییز می اید تا چند ماهی شریک غصه های نقره ای رنگ اهالی عاشق پیشه اش باشد. او باز هم در حالی از راه می رسد که معمای خودکشی برگهای مسافر در معادله هزار رنگش مجهول ماند ساعت خیلی وقت است که.......تو فقط دیر کرده ای تنها می شود با حسی عجیب درست مثل نقش مبهم بازیگری که برای نخستین بار اضطراب صحنه را تجربه می کند مقدم پاییز را تبریک گفت و برای آنانی دوست دارند نوشت:پاییز مبارک پاییز گوارا یا نه سفر عاشقانه پاییز خوش بگذرد ساعت از شبو نیمه شبو خیلی وقت ها دیگر زندگی گذشته است همه دیگر از آمدنت قطع امید کرده اند و جز شمع چشمان من اینجا هیچ چیز روشن نیست اما من میدانم می آیی سلام پاییز روح برگ ها شاد خیلی وقت است که از نیمه شب و حتی بامداد زندگی گذشته است تو فقط قدری دیر کرده ای همین. بهزاد بزن که از تو دل انتظار دارد چشمان سرخم از اشک رنگ انار دارد

















نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان امروز یه ترانه باحال براتون گذاشتم
حتما گوش کنید
برای دانلود به اینجا کلیک کنبد
سکوت اشتباه نمی کند ، انــگار الهامی آسمـانی به من گفته است صبور بـاشم تــا آینده ای شاید دور و من این گونه می کنم تا فرمان بعد،
«گیرم که خلق را فریبت فریفتی
با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟»
ایــن را کسی در نـامه اش بــرایـم نوشته بــود تـا بــرای بی وفــایی که همیشه در شعرهایم از او می گویم بنویسم امـا من این را شب هــا برای خودم تکرار می کنم که آویزه ای شود از مروارید در گوش رویــاهــائی که شــاید گــاهی راه راست را فراموش کند.
دیکر ملامی نیست جز نداشتن ،نخواستنت،راندنت،باختنت،رفتنت،نماندنت،با او و هزاران اوی دیگر بودنت،بدون مکث،پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست،جز عشق به چشمان نـــاز تــا ابد روشنت ،این را برایت نوشته بودم بـاز هم می نویسم :هر ستاره شبیست که از تو دورم ،آسمان چه پر ستاره است.
خوشحالم که به نــامه هایم آن قدر بها دادی که از کنارشان بی تفاوت رد نشدی و آن ها را پـاره کردی . کسی که بیشتر از تمام دوستت دارم های دنیا دوستت دارد.
نه کنار من نشستی نه غمی رو چاره کردی
آخر سرم نخونده ،نامه هامو پاره کردی

نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت

امید محال![]()
جواب نانه ام از تو یه پاکت پر ز خالی بود!
سرشت عشق من با تو نه شیرین سیب کال بود!
دل من اشک ها شد تا اسیر عشق او باشی
به چشم خود بدیدم من چه امید محالی بود!
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت
سلام:
بیشتر از آنکه تصور کنی خیـانت دیـده ام و بیشتـر از أنـکه تصور کنی قلبم را شکسته انـداما تو نه خیـانت کرده ای نه قلبم را شکسته ای تو جیگرم را آتش زدی.![]()
زمـان میگوید به امید روزی کـه روزگارت سیـاه تر از پـر کلاغ خیره تر از غروب غمگین تر از جدایی بـاشد
امــا دلم میگوید به امید روزی کـه آشیانت بـالاتر تر از آشیـان عقـاب چشمـان راز نگـاهت زیبــا تر از بهشت
لبانت لبخند صد هزار برگنیز باشد.تو که تـازه رسیدی از گرد راه تو کـه تـازه به دل مـا رسیدی تو چه جوری مـا رو دیوانـه کردی تو چه جـوری نفش بـرامون کشیدی یه عمری عـاشق خـدایی این دل مـا آخر خط فدایی
ایـن دل مـا تو یکی بیـا و از پشت دیـگه خنجرش نزن ذلفقـار عشق و تو بر سرش نزن دل مـا رو تو یکی در
به در این در و اون درش نکن گل ما رو به خزون تو بـا عشقت پرپرش نکن بیچاره خوش بـاور ســاده پـاک
دل مـا واسه یه زره وفـا عمری هلاک دل مـا. بیـا بـا مـا تـو یکی از تـه دل یـار بشو راستی راستی بیـا بـا مـا
عمری گرفتـار بشو.نکن هوس گریبون دست و بگیره نکن تـا جون گرفته ایـن دل بمیره.نکنه اشک ما رو تو میخوای در بیاری نکنه حوصله منو تو میخوای سر بیـاری مـا دیگه حوصله حـرفـای پوچ و نداریم مـا دیگه
خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم سر به سرم بزار ولی سر به سر دلم نزار یه بـاری از دوشم بگیر مشکل رو مشکلم نزار.نکنه اشک مـا رو تو میخوای در بیـاری.نکنه حوصله مـون و تـو میخوای سر بیـــاری مـا دیگه حوصله حرفای پوچ و نداریم مـا دیگه خسته شدیم طاقت کوچ و نداریم بیا بــا مـا تو یکی از تـه دل یــار بشو
راستی راستی بیـا بـا مـا عمری گرفتـار بشو ای زاده حق پشت وصالت در مکتب عشق ایـن بود جوابت لعنت
به تو زات خرابت این شناگری تو آب نمی بینی بازیچه شب گردان مهتاب نمی بینی ای زاده حق پشت اصالت
بیشتر این بـود اگر از اصل نجـابت لعنت به تو زات خرابت اینک تو ایـن مرداب اینک تو ایـن مهتـاب بیـداری
اگـر ایـن است رفتیم دگر در خواب این کرم شب تـابـان به به تو چقدر قشنگی درایـن نقش برابت لعنت به تـو زات خرابت رفتیم دگر از ایـن رفتن بسیار آزاد و قلب تو بر رفتن مـا خندید این تـازه رسه نو بر گر حـال مرا پرسید این شکر خدا گفتم راضی ز صبابت لعنت به تو زات خرابت.
بر اصل و نصب باریست ای اصل و نصب عالی ای کاش نبینی تو آن روز با مای ای عاشق پوشالی اینک تو چو لانگه مستان شرابت لعنت به تو ای عـاشق پوشالی گفتم که یکی پـاکـا به سرت خـارای بی خیر مدهوش
این مستی و پیروزی چند است و نه بسیار صفای هزار تشنه ئاواره سیراب شدن جملگی از آب سرابت لعنت به تو زات خرابت در آینـه ات بنگر حیـوان صفتی بینی حــاشـا نکن ایــن بـار ایــن دست تو نیست ایـن است ترازوی ادالت تو پـادشـاه مکر و زالت ارزانی آن تـازه رس خـوش قد و قــامت تـو پیش کش و قصه مــا به سلامت این پایان سخن بشنو این غافله شد از نو در مکتب عشاق اگر این بود صبر و قرارم گر حوصله این بود و چنین پا به فرارم این گونه گر به صفت بودم حاضر به جوابم لعنت به منو عشق و بر ایـن زات خرابم
مرحبا چه قلب قلب سنگی داشتی تو چه دل شهر فرنگی داشتی تو به خیالم که تو پـــادشاه پر نوری بـا وفـا
خوب و پاکی مهربانت به خیالم اگـر وفــا کنم من قدر این مهر و وفــا رو تو میدونی به خیالم کــه تو عصای
پیرم تــو دستـات دستـای من و میگیری به خیالم که در ایـن عهد جوانی لحظه رو به وجودم نمی مونی چــه
خیال پوچ و محالی همه قصه همه رویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

نوشته شده توسط بهزاد در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها